تبلیغات
«حجاب راه خدا» - رضایت
«حجاب راه خدا»
منوی اصلی
مطالب پیشین
همراه با قرآن
آیه قرآن تصادفی
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

گذشتگان (شهدا)کاشتند و ما خوردیم.ما بکاریم تا دیگران بخورند.
جستجو


تدبّر در قرآن
آیه قرآن
آرشیو مطالب
صفحات مجزا
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
ذکر روزهای هفته مهدویت امام زمان (عج) آمار بازدید تماس با ما
ابر برچسب ها
حجاب پیام اصلی قیام عاشورا ,  حجاب ریشه در اصالت دارد ,  حجاب دلیل اخراجم بود ,  دلیل اخراج کارمندی به بهانه داشتن حجاب ,  ثمره قیام عاشورا استحاکم حجاب ,  دانلود نرم افزار رایت سی دی ,  نجابت و پاک دامنی در ذات ایرانیان ,  مرد هایی مانند کبک ,  عاشورا و حجاب ,  نتیجه از دست دادن چشم در امان ماندن دختری از دست هوس رانان ,  حجاب از دیدگاه قیام عاشورا ,  دانلود نرم افزار رایانه ,  کبک هایی که سره خود را زیر برف کرده اند ,  اخراج یک کارمند به دلیل داشتن حجاب ,  دانلود نرم افزار کامپیوتر ,  اهدای یک چشم جهت حفظ آبروی یک دختر ,  دانلود نرم افزار فوتوشاپcs6 ,  دانلود نرم افزار مدیریت دانلودIDM ,  حجاب میراث گذشتگان ,  حجاب نزد ایرانیان استو بس ,  حجاب از منظر مکتب عاشورا ,  اهدای یک چشم برای جلوگیری از ریختن آبروی یک دختر ,  آیا حجاب میتواند باعث اخراج یک کارمند باشد ,  برای امر به معروف اهدای یک چشم کافی است؟ ,  انسان هایی که مانند کبک سره خود را زیر برف کرده اند ,  از دست رفتن یک چشم نتیجه ی جلوگیری از ریختن آبروی دختر ,  دانلود نرم افزار طراحی ,  دانلود نرم افزار رایت دیسکnero2014 ,  بالا رفتن ارزش زن همراه با داشتن حجاب ,  اخراج شدم به دلیل داشتن حجاب , 
ارسال شده در جمعه 19 مهر 1392 ساعت 10:14 ب.ظ توسط ایرانی سرفراز س.ک

رضایت


هر وقت اجازه می‌خواست، یك جواب داشتم: "داداشت كه جبهه است. تو هم فعلا درس‌هایت را بخوان". مجید در خیالات دیگری سیر می‌كرد. روزی با خوشحالی به خانه برگشت و كارنامه‌اش را گذاشت جلوی رویم و گفت: "حالا بفرمایید بابا جان". پرسیدم: "این چیه پسرم؟. مجید سرش را بالا گرفت و جواب داد: "كارنامه". كارنامه‌اش را برداشتم و نگاه كردم. دیدم ماشاء الله یكضرب هم قبول شده است. گفتم: "خب آفرین پسرم. با این معدل بالا و اینجور قبولی، خودش كم‌تر از جبهه بودن نیست". مجید از جوابم صورتش رنگ به رنگ شد. انگار دلش را شكسته بودم. حال عاشقی را داشت كه كسی مانع رسیدن به معشوقش شده باشد. می‌دانستم، جبهه از جوان‌ها، مرد می‌سازد. اما منتظر بودم برادرش از جبهه برگردد. چه می‌كردم. پدرم دیگر. دلم می‌خواست، یكی از پسرهایم در كنارم باشد. چهل، پنجاه روزی به بهانه‌های مختلف سردواندمش. اما اصرارهایش، كارگر افتاد. وقتی رضایت‌نامه را دادم دستش، اشك شوق از دیده‌اش سرازیر شد. دست و صورتم را بوسید و گفت: "بابا جون قربونت برم. چقدر سربلندم كردی".


197.jpg

رضایت


هر وقت اجازه می‌خواست، یك جواب داشتم: "داداشت كه جبهه است. تو هم فعلا درس‌هایت را بخوان". مجید در خیالات دیگری سیر می‌كرد. روزی با خوشحالی به خانه برگشت و كارنامه‌اش را گذاشت جلوی رویم و گفت: "حالا بفرمایید بابا جان". پرسیدم: "این چیه پسرم؟. مجید سرش را بالا گرفت و جواب داد: "كارنامه". كارنامه‌اش را برداشتم و نگاه كردم. دیدم ماشاء الله یكضرب هم قبول شده است. گفتم: "خب آفرین پسرم. با این معدل بالا و اینجور قبولی، خودش كم‌تر از جبهه بودن نیست". مجید از جوابم صورتش رنگ به رنگ شد. انگار دلش را شكسته بودم. حال عاشقی را داشت كه كسی مانع رسیدن به معشوقش شده باشد. می‌دانستم، جبهه از جوان‌ها، مرد می‌سازد. اما منتظر بودم برادرش از جبهه برگردد. چه می‌كردم. پدرم دیگر. دلم می‌خواست، یكی از پسرهایم در كنارم باشد. چهل، پنجاه روزی به بهانه‌های مختلف سردواندمش. اما اصرارهایش، كارگر افتاد. وقتی رضایت‌نامه را دادم دستش، اشك شوق از دیده‌اش سرازیر شد. دست و صورتم را بوسید و گفت: "بابا جون قربونت برم. چقدر سربلندم كردی".

197.jpg

از ته دل گفتم: "دست خدا به همراهت پسرم". در پادگانی، آموزش چریكی را گذراند. بعد هم با نیروهای گروه جنگهای نامنظم شهید چمران، راهی جبهه شد. مجید سال چهارم دبیرستان بود. خیالم راحت بود كه پسرم از روی احساسات به جبهه نمی‌رود. حقیقتا مجید من خیلی از ما جلوتر بود. مطمئنم از صمیم قلب، ندای هل من ناصر را شنیده بود. آن همه بی‌قراری و اصرارش هم بیهوده نبود. بعد از چند وقت كه از جبهه برگشت، تغییر شگفت‌انگیز روحی‌اش را به خوبی و راحتی درك كردم. هنوز گرد و خاك جبهه‌ها روی لباسش بود كه دوباره آمد برای رفتن به جبهه اجازه بگیرد. این مرتبه با خیالی آسوده، رضایت دادم. می‌دانستم پسرم یك مرد تمام عیار شده است. خبر آزادی بستان خیلی به دلم چسبید. وقتی چند روزی گذشت و از مجیدم خبر نشد، دیگر مطمئن شدم پسرم به آرزوی خودش رسیده است. درست پنجاه روز پیكرش زیر آتش دشمن مانده بود. می‌گفتند امكان عقب آوردنش نیست. اما خودم می‌فهمیدم آنطور روی خاك ماندنش چه معنایی دارد. به همان مدت زمانی كه دیر به او اجازة حضور در جبهه را داده بودم، مجیدم راضی نشده بود بلافاصله پس از شهادت به آن زودی برگردد!.