تبلیغات
«حجاب راه خدا» - فرار طبیعی
«حجاب راه خدا»
منوی اصلی
مطالب پیشین
همراه با قرآن
آیه قرآن تصادفی
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

گذشتگان (شهدا)کاشتند و ما خوردیم.ما بکاریم تا دیگران بخورند.
جستجو


تدبّر در قرآن
آیه قرآن
آرشیو مطالب
صفحات مجزا
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
ذکر روزهای هفته مهدویت امام زمان (عج) آمار بازدید تماس با ما
ابر برچسب ها
مرد هایی مانند کبک ,  دانلود نرم افزار فوتوشاپcs6 ,  دلیل اخراج کارمندی به بهانه داشتن حجاب ,  حجاب میراث گذشتگان ,  حجاب از منظر مکتب عاشورا ,  کبک هایی که سره خود را زیر برف کرده اند ,  دانلود نرم افزار کامپیوتر ,  حجاب ریشه در اصالت دارد ,  دانلود نرم افزار رایت دیسکnero2014 ,  دانلود نرم افزار رایت سی دی ,  حجاب پیام اصلی قیام عاشورا ,  برای امر به معروف اهدای یک چشم کافی است؟ ,  از دست رفتن یک چشم نتیجه ی جلوگیری از ریختن آبروی دختر ,  حجاب نزد ایرانیان استو بس ,  اخراج یک کارمند به دلیل داشتن حجاب ,  اهدای یک چشم جهت حفظ آبروی یک دختر ,  حجاب از دیدگاه قیام عاشورا ,  نجابت و پاک دامنی در ذات ایرانیان ,  انسان هایی که مانند کبک سره خود را زیر برف کرده اند ,  اهدای یک چشم برای جلوگیری از ریختن آبروی یک دختر ,  دانلود نرم افزار طراحی ,  ثمره قیام عاشورا استحاکم حجاب ,  اخراج شدم به دلیل داشتن حجاب ,  دانلود نرم افزار رایانه ,  عاشورا و حجاب ,  حجاب دلیل اخراجم بود ,  آیا حجاب میتواند باعث اخراج یک کارمند باشد ,  دانلود نرم افزار مدیریت دانلودIDM ,  نتیجه از دست دادن چشم در امان ماندن دختری از دست هوس رانان ,  بالا رفتن ارزش زن همراه با داشتن حجاب , 
ارسال شده در جمعه 19 مهر 1392 ساعت 11:06 ب.ظ توسط ایرانی سرفراز س.ک

فرار طبیعی


تابستان 1363 رفته بودیم بستان. هوا گرم بود و بچه ها بیرون از سنگر نشسته بودند و کمپوت می خوردند که ناگهان عراق حمله کرد.

آنها به قصد بمباران و تصرف بستان، عملیات گسترده ای را شروع کردند . بچه ها کمپوت ها را گذاشنتد و فرار کردند.

82.jpg

سید صادق منصوری که فردی جانباز بود، همان وسط نشسته بود و با خیال آسوده فرار بچه ها را تماشا می کرد. اما ناگهان همه برگشتند به سوی سید صادق و چند نفری او را بلند کردند و به سمت سنگر دویدند. بعد از اینکه هواپیماها رفتند و خطر رفع شد، به سید صادق گفتیم:

لحظه ای که همه فرار می کردند؛ تو چه احساسی داشتی؟

گفت: اصلا نگران نبودم، چون می دانستم بر می گردید!

بچه ها خجالت کشیدند و از اینکه سید صادق را تنها گذاشته و فرار کرده بودند، از او عذرخواهی کردند، اما او گفت:

فرار شما کاملا طبیعی بود و برگشتن تان طبیعی تر!

بچه ها با شنیدن این حرف کلی خندیدند و از اینکه سید صادق آنها را شناخته بود، خوشحال و امیدوار شدند.