تبلیغات
«حجاب راه خدا» - اگر برگردم
«حجاب راه خدا»
منوی اصلی
مطالب پیشین
همراه با قرآن
آیه قرآن تصادفی
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

گذشتگان (شهدا)کاشتند و ما خوردیم.ما بکاریم تا دیگران بخورند.
جستجو


تدبّر در قرآن
آیه قرآن
آرشیو مطالب
صفحات مجزا
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
ذکر روزهای هفته مهدویت امام زمان (عج) آمار بازدید تماس با ما
ابر برچسب ها
اخراج یک کارمند به دلیل داشتن حجاب ,  دلیل اخراج کارمندی به بهانه داشتن حجاب ,  مرد هایی مانند کبک ,  دانلود نرم افزار مدیریت دانلودIDM ,  حجاب از منظر مکتب عاشورا ,  دانلود نرم افزار کامپیوتر ,  دانلود نرم افزار رایت دیسکnero2014 ,  نتیجه از دست دادن چشم در امان ماندن دختری از دست هوس رانان ,  حجاب پیام اصلی قیام عاشورا ,  اهدای یک چشم جهت حفظ آبروی یک دختر ,  حجاب دلیل اخراجم بود ,  از دست رفتن یک چشم نتیجه ی جلوگیری از ریختن آبروی دختر ,  برای امر به معروف اهدای یک چشم کافی است؟ ,  دانلود نرم افزار رایانه ,  نجابت و پاک دامنی در ذات ایرانیان ,  بالا رفتن ارزش زن همراه با داشتن حجاب ,  حجاب از دیدگاه قیام عاشورا ,  اهدای یک چشم برای جلوگیری از ریختن آبروی یک دختر ,  عاشورا و حجاب ,  اخراج شدم به دلیل داشتن حجاب ,  دانلود نرم افزار طراحی ,  ثمره قیام عاشورا استحاکم حجاب ,  کبک هایی که سره خود را زیر برف کرده اند ,  حجاب ریشه در اصالت دارد ,  دانلود نرم افزار فوتوشاپcs6 ,  حجاب نزد ایرانیان استو بس ,  دانلود نرم افزار رایت سی دی ,  آیا حجاب میتواند باعث اخراج یک کارمند باشد ,  انسان هایی که مانند کبک سره خود را زیر برف کرده اند ,  حجاب میراث گذشتگان , 
ارسال شده در جمعه 19 مهر 1392 ساعت 10:09 ب.ظ توسط ایرانی سرفراز س.ک

اگر برگردم


سال 65 در 'گیلان غرب، جبهه تاجیك' بودم. پیرمردى بود با حدود 65 سال سن. وقتى به او مى گفتیم حالا وقت استراحت شماست لااقل چند روز بروید مرخصى مى گفت: اگر برگردم مى ترسم قبولم نكنند. چیزى نگذشت كه نامه اى از خانواده اش به دستش رسید كه پسرش سخت مریض است و در بیمارستان بسترى. با اصرار برادران یك هفته مرخصى گرفت و رفت اما بعد از 24 ساعت آمد. گفت: به برادرزنم سپرده ام به كارش رسیدگى كند. بعدها در سنگر كمین در كنار خودم تیر مستقیم خورد و به شهادت رسید.

565.jpg 

برای شما اذان می گویم

سال 65 وقتى به جبهه مى رفتیم، در آن لحظات آخر یكى از برادران كم سن و سال را از صف بیرون كشیدند و او را از پادگان آموزشى به شهر بردند. از مركز آموزش تا شهر شش كیلومتر راه بود. او دوباره با پاى پیاده برگشت و به پادگان آمد و دست به دامن مسئولین شد. این دفعه در پاسخ آنها كه مى گفتند آخر تو خیلى كوچكى، چه كارى از دستت بر مى آید، مى گفت: من برایتان اذان مى گویم. براى بچه ها سرود مى خوانم. سرانجام با اصرار زیاد موفق شد و به منطقه آمد. بعد از سه ماه تسویه گرفتیم ولى او ماند و به مرخصى نیامد. مى گفت: من بیایم مسلما دیگر نمى گذارند برگردم. مدت یك سال منطقه بود تا سال 66 كه به درجه رفیع شهادت رسید.