تبلیغات
«حجاب راه خدا» - «شهدا رفتند و ما جاموندیم»
«حجاب راه خدا»
منوی اصلی
مطالب پیشین
همراه با قرآن
آیه قرآن تصادفی
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

گذشتگان (شهدا)کاشتند و ما خوردیم.ما بکاریم تا دیگران بخورند.
جستجو


تدبّر در قرآن
آیه قرآن
آرشیو مطالب
صفحات مجزا
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
ذکر روزهای هفته مهدویت امام زمان (عج) آمار بازدید تماس با ما
ابر برچسب ها
برای امر به معروف اهدای یک چشم کافی است؟ ,  دانلود نرم افزار مدیریت دانلودIDM ,  دانلود نرم افزار رایت دیسکnero2014 ,  دانلود نرم افزار طراحی ,  حجاب دلیل اخراجم بود ,  از دست رفتن یک چشم نتیجه ی جلوگیری از ریختن آبروی دختر ,  نتیجه از دست دادن چشم در امان ماندن دختری از دست هوس رانان ,  بالا رفتن ارزش زن همراه با داشتن حجاب ,  دانلود نرم افزار رایت سی دی ,  اهدای یک چشم برای جلوگیری از ریختن آبروی یک دختر ,  حجاب ریشه در اصالت دارد ,  عاشورا و حجاب ,  اخراج یک کارمند به دلیل داشتن حجاب ,  نجابت و پاک دامنی در ذات ایرانیان ,  حجاب پیام اصلی قیام عاشورا ,  اهدای یک چشم جهت حفظ آبروی یک دختر ,  حجاب میراث گذشتگان ,  حجاب نزد ایرانیان استو بس ,  دانلود نرم افزار کامپیوتر ,  حجاب از منظر مکتب عاشورا ,  حجاب از دیدگاه قیام عاشورا ,  دانلود نرم افزار فوتوشاپcs6 ,  ثمره قیام عاشورا استحاکم حجاب ,  دلیل اخراج کارمندی به بهانه داشتن حجاب ,  مرد هایی مانند کبک ,  دانلود نرم افزار رایانه ,  کبک هایی که سره خود را زیر برف کرده اند ,  انسان هایی که مانند کبک سره خود را زیر برف کرده اند ,  اخراج شدم به دلیل داشتن حجاب ,  آیا حجاب میتواند باعث اخراج یک کارمند باشد , 


شهداء با آمدنتان به شهرمان روحی تازه دادین.خوش آمدین.





سنگر و چادرهایی با آداب مخصوص!؟

قدس انلاین_مصطفی لعل شاطری: یکی از مکان های تجمع رزمندگان در طی جنگ تحمیلی بی شک سنگرها و چادرهایی بوده است که آن ها برپا می نمودند، اما جالب است بدانید این مکان ها دارای آداب به خصوصی بوده اند به نحوی که رزمندگان آن را این چنین بیان داشته اند.



رو به قبله ساختن سنگر

وقتی قرار بود نیروها برای مدت معینی در یک نقطه از منطقه بمانند، برای برپا کردن چادرها، بعد از رعایت جهت وزش باد و موجگیر نبودن آن ها، سعی می کردند چادر را به نحوی نصب کنند که طول آن رو به قبله باشد؛ در نتیجه خود به خود نشست و برخاست و خوردن و آشامیدن و خواب و بیداریشان رو به سوی حق تعالی و رفیق اعلی داشته باشد.
اگر قرار بر سنگر زدن بود- حتی زیر آتش مستقیم دشمن- بچه ها کلی قربان صدقه لودرچی ها و بلدوزرچی ها می رفتند که هر طور شده سنگر آن ها را رو به قبله بزنند و اگر قبله نما نبود، خودشان می ایستادند و با وسواس بخصوصی، قطب نما می گرفتند و به هر صورت بود سنگر را رو به قبله تعبیه می کردند؛ حتی اگر لازم می شد آن را خراب کنند و دوباره بسازند. این همه تأکید و توجه برای رعایت این ادب، در اصل به خاطر مراعات حال نمازشب خوان ها و اهل تهجد بود؛ تا در شرایطی که امکان بیرون آمدن از چادر و سنگر نبود بتوانند در تاریکی بعد از خاموش کردن فانوس که چشم چشم را نمی دید، همان جا سرجایشان بی آنکه کسی بیدار بشود و متوجه آن ها، برخیزند و شب زنده داری کنند.

کوتاهی سردر سنگرها
معمولاً سردر سنگرها را کوتاه می گرفتند، همچنین چادرها را که باید در فصل سرما پوشیده می شدند، در نتیجه داخل شدن به چادر و سنگر خود به خود مستلزم خَم کردن سر و دُولا شدن و نوعی تواضع بود؛ که بچه ها همین را می خواستند؛ چون سنگر واقعاً برایشان مکان مقدسی بود و نه کمتر از زورخانه که از قدیم الایام سردَرِ آن را عمداً کوتاه و پایین می گیرند تا عام و خاص وقتی داخل می شوند به این وسیله اظهار کوچکی و تواضع و تعظیم کنند. سنگر مَحرم همه خلوت ها و راز و نیازها و عهد اخوت ها و تنها یادگار همه ساعات و لحظات خوش و نابی بود که همه بچه ها قبل از عملیات با دوستان و برادران شهید خود داشته اند؛ خصوصا که پس از عملیات هیچ چیز جز همان جای خالی که تداعی کننده همه آن حالات و حرکات و سخن گفتن و سکوت و لبخند و اشک بود، نداشتند؛ ظرف هایی که در آن غذا می خوردند، سفره ای که بر سر آن دو زانو می نشستند، فانوسی که در پرتو نور طلایی و کمرنگ آن سر در گوش هم زمزمه می کردند و گاه ذکر و دعا و مناجات، و همه وسایلی که با هم استفاده می کردند و جای آن ها در سنگر بود.

خوشبو کردن سنگر
دود کردن اسپند و سوزاندن عود برای خوشبو کردن سنگر و چادر از عادات رایج در جبهه بود، که باید تبخیر کردن گلاب را هم به آن افزود. به این ترتیب که گاهی بچه ها برای معطر ساختن محیط و محل اقامت خود، مقداری گلاب را روی در چراغ علاءالدین می ریختند و با تبخیر آن هوای چادر و سنگر را عوض می کردند. نتیجتاً برای لحظاتی عطر گل، هوای باغ و بوستان را به سر می انداخت و نفس کشیدن را لذت بخش و گوارا می کرد.

چفیه انداختن روی پا
موقع نشستن در میان جمع و جلسه در سنگرهاو چادرها، بچه ها عادت و ادب داشتند که حتماً روی پایشان چیزی بیندازند؛ چیزی مثل چفیه و اگر در دسترس نبود، بلوز و پیراهن کار خود را. اگر هم هوا سرد بود اورکت تن می کردند که هم جبران کمی لباس را می کرد و موجب عفاف و پوشیدگی بیشتر بود، هم امکان جا به جایی و حرکت کردن را در همان حال فراهم می ساخت.

مجالست و نشست و برخاست
در آمد و رفت ها و ورود و خروج به سنگر و چادر، بچه ها مقید بودند که خود از سمت راست داخل بشوند، بی هیچ تعارف و تکلفی؛ تا آخرین نفر که در سمت چپ بود و بعد از همه وارد یا خارج می شد؛ یعنی همه وظیفه خود می دانستند و دیگر بین کوچک و بزرگ توفیری نبود. موقع نشستن هم هر کجا بود می نستند؛ اما روی ارادت خاصی که بچه ها به فرمانده خود و روحانی گردان و بچه های مجروح و معلول و افراد ریش سفید و خانواده شهدا داشتند، فرض محال بود که اجازه بدهند آن ها پایین پایشان یا نزدیک در بنشینند؛ همین طور بچه های باسابقه و به اصطلاح «در جبهه بزرگ شده» را.
دیگر اینکه وقتی همه نشسته بودند و موقع استراحت و خواب نبود، خیلی کم دیده می شد کسی پایش را در میان جمع دراز کند؛ مگر اینکه واقعاً عذر داشتند؛ مثل بیماری و جراحت، که قاعدتاً عذرخواهی می کردند و به سختی تن می دادند.
در این بین اولاد حضرت فاطمه (سلام الله علیها) خیلی مورد احترام بودند. همین امر باعث شده بود که «سادات» کمتر خودشان را معرفی کنند؛ بلکه همه سعی و تلاششان این بود که تا جبهه هستند کسی نداند آن ها «سید» هستند.
رعایت حال بچه های محصل و درسخوانی که در چادر و سنگر کتاب می خواندند و نوار گوش می کردند و تمرین حل می کردند، از دیگر آداب مجالست بود که بچه ها با بیرون رفتن و سکوت کردنشان و یا اختصاص دادن جای خاص و مناسب به آن ها حق برادری و همسنگری را به نحو احسن به جا می آوردند.

تابلو غیبت ممنوع
علاوه بر اینکه خود محیط و جو جبهه بَری و به دور از آفت غیبت بود و از باب امر به معروف و نهی از منکر، بچه ها زبانی هم به یکدیگر تذکر می دادند، در داخل و یا خارج بعضی از سنگرها و چادرها، تابلوهایی شبیه تابلو «ورود ممنوع» راهنمایی و رانندگی نصب می کردند و روی خط سفید آن که دایره قرمز رنگ را دو نیمه کرده می نوشتند: غیبت ممنوع.
از عبارت نوشته های دیگر سنگر می توان حدیث روز را نام برد که به اقتضای وضع و حال و هوای موقعیت، به وسیله روحانیون محترم گردان و بچه های تبلیغات تهیه می شد و غالباً یادآور نکات اخلاقی و مراقبت های نفسانی بود. همچنین لوح نوبتی «خادم الحسین» را که نشان می داد نوبت پذیرایی و به اصطلاح «مادری» سنگر و چادر و در ایام هفته با چه کسانی است؛ اگر چه بعضی حق بعضی را غصب! و به جای آن ها خدمت می کردند.
 

جهیزیه سنگر!
«خانه و زندگی» دو کلمه لازم و ملزوم هم هستند. نمی شود از زندگی و اخلاق و رفتار بچه ها دم زد، بی آنکه محل اقامت آن ها را نشان داد و از وسایل مورد استفاده شان سخنی به میان نیاورد. معمولا در فصل سرما، پتوی ساده ای را که به «پتو سربازی» معروف است به جای در و پرده به دیواره های سنگر می آویختند و مانع خروج گرما از سنگر می شدند. «تراورسی» جلو در و در محل ورود قرار می دادند تا بچه ها احیاناً با کفش وارد نشوند. بیرون در، فضایی با ایرانیت یا مشمع در حد یک ایوان ایجاد می کردند و به این وسیله مانع ورود آب باران به داخل و خیس شدن کفش های بچه های می شدند.
با جعبه های مهمات، خصوصاً جعبه خمپاره 120 کُمد درست می کردند؛ داخل آن را شبکه شبکه و موکت می کردند، حتی برای نیامدن غبار به داخل، با ظرافتی خاص روی آن ها یک لایه کاغذ آلومینیوم می کشیدند.
جای پوتین، خمیر دندان، واکس، وسایل غذا خوردن، ... «دسته» مشخص بود. در انتهای چادر یا سنگر- مثل صندوق خانه های قدیم- قسمتی را با چیدن جعبه مهمان از بقیه جدا می کردند و شبیه «بوفه» محلی می شد برای نگهداری جیره ها و ظروف و وسایل ضروری سنگر.
با سیم تلفن قفسه کتابخانه درست می کردند و پس از آویختن آن به سقف، کتاب ها، خصوصاً قرآن و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه و مفاتیح را در آن قرار می دادند. بسیاری از این کتاب ها را بچه ها از منزل با خود آورده بودند.
در انتهای چادر یا سنگر، با سیم تلفن قورباغه ای یا طناب برای اسلحه خود جایی درست می کردند و هر کس موظف بود سلاح خود را به ترتیب و نظم در محل سازمانی قرار بدهد؛ به این ترتیب که اول آر پی جی، بعد کلاشینکف که کمک آر پی جی زن بود، بعد تیربار و دوباره دو تا کلاشینکف که کمک تیربارچی بودند، بعد هم ژ3 و در آخر دو تا کلاشینکف تک تیرانداز. البته دو تا اسلحه کلاشینکف تاشو مسئول و معاون هر تیم هم بود که روی آر پی جی قرار می گرفت.
بستر خواب را که چیزی جز پتو نبود- به عنوان زیرانداز و روانداز و بالش- در انتهای چادر یا سنگر جمع می کردند؛ یا محل خاصی نداشت و بچه ها پتویشان را بالای سرشان می گذاشتند و در موقع خواب می گستراندند.



تورو خدا حجاب را رعایت کنید......






اشک


عکس اول را در آورد: این پسر اولم محسن است.
عکس دوم را گذاشت روی عکس محسن: این پسر دومم محمد است، دوسال با محسن تفاوت سنی داشت.

عکس سوم را آورد و گذاشت روی عکس محمد؛ رفت بگوید این پسر سومم.. سرش را بالا آورد، دید شانه های امام(ره) دارد می لرزد..امام(ره) گریه اش گرفته بود..
فوری عکسها را جمع کرد زیر چادرش و خیلی جدی گفت:
چهارتا پسرم رو دادم که اشکتو نبینم…




رفقا یه زمانی یه آدمایی بودن که گفتن ما همه زندگیمونو میدیم که اشک اماممونو نبینیم و تا آخر هم پای حرفشون وایسادن.
ما چه کار کردیم برای اماممون؟؟؟
به خدا یه بار دیگه کسی بخواد ندای این عمار آقامونو در بیاره خودش میدونه ...

رضایت


هر وقت اجازه می‌خواست، یك جواب داشتم: "داداشت كه جبهه است. تو هم فعلا درس‌هایت را بخوان". مجید در خیالات دیگری سیر می‌كرد. روزی با خوشحالی به خانه برگشت و كارنامه‌اش را گذاشت جلوی رویم و گفت: "حالا بفرمایید بابا جان". پرسیدم: "این چیه پسرم؟. مجید سرش را بالا گرفت و جواب داد: "كارنامه". كارنامه‌اش را برداشتم و نگاه كردم. دیدم ماشاء الله یكضرب هم قبول شده است. گفتم: "خب آفرین پسرم. با این معدل بالا و اینجور قبولی، خودش كم‌تر از جبهه بودن نیست". مجید از جوابم صورتش رنگ به رنگ شد. انگار دلش را شكسته بودم. حال عاشقی را داشت كه كسی مانع رسیدن به معشوقش شده باشد. می‌دانستم، جبهه از جوان‌ها، مرد می‌سازد. اما منتظر بودم برادرش از جبهه برگردد. چه می‌كردم. پدرم دیگر. دلم می‌خواست، یكی از پسرهایم در كنارم باشد. چهل، پنجاه روزی به بهانه‌های مختلف سردواندمش. اما اصرارهایش، كارگر افتاد. وقتی رضایت‌نامه را دادم دستش، اشك شوق از دیده‌اش سرازیر شد. دست و صورتم را بوسید و گفت: "بابا جون قربونت برم. چقدر سربلندم كردی".


197.jpg

«عبدالله آسمار»

 یکی از دوستانم که در یک سالگی مادر و در چهار سالگی پدرش را از دست داده بود ، گفت: من که مادر ندارم برام شروه بگه و گریه کنه ، محبت مادر رو ندیدم ، اما دلم میخواد وقتی شهید شدم برام گریه کنن . اگه شهید شدم برید یه نصفه قالب یخ بگیرید ،بذارید روی قبرم به جای اشک مادرم . 
دلم میخواد به جای اشک پدر و مادرم ،یخ برام گریه کنه ، خواسته ی زیادی نیست ."

         

فرار طبیعی


تابستان 1363 رفته بودیم بستان. هوا گرم بود و بچه ها بیرون از سنگر نشسته بودند و کمپوت می خوردند که ناگهان عراق حمله کرد.

آنها به قصد بمباران و تصرف بستان، عملیات گسترده ای را شروع کردند . بچه ها کمپوت ها را گذاشنتد و فرار کردند.

82.jpg

سید صادق منصوری که فردی جانباز بود، همان وسط نشسته بود و با خیال آسوده فرار بچه ها را تماشا می کرد. اما ناگهان همه برگشتند به سوی سید صادق و چند نفری او را بلند کردند و به سمت سنگر دویدند. بعد از اینکه هواپیماها رفتند و خطر رفع شد، به سید صادق گفتیم:

لحظه ای که همه فرار می کردند؛ تو چه احساسی داشتی؟

گفت: اصلا نگران نبودم، چون می دانستم بر می گردید!

بچه ها خجالت کشیدند و از اینکه سید صادق را تنها گذاشته و فرار کرده بودند، از او عذرخواهی کردند، اما او گفت:

فرار شما کاملا طبیعی بود و برگشتن تان طبیعی تر!

بچه ها با شنیدن این حرف کلی خندیدند و از اینکه سید صادق آنها را شناخته بود، خوشحال و امیدوار شدند.


اگر برگردم


سال 65 در 'گیلان غرب، جبهه تاجیك' بودم. پیرمردى بود با حدود 65 سال سن. وقتى به او مى گفتیم حالا وقت استراحت شماست لااقل چند روز بروید مرخصى مى گفت: اگر برگردم مى ترسم قبولم نكنند. چیزى نگذشت كه نامه اى از خانواده اش به دستش رسید كه پسرش سخت مریض است و در بیمارستان بسترى. با اصرار برادران یك هفته مرخصى گرفت و رفت اما بعد از 24 ساعت آمد. گفت: به برادرزنم سپرده ام به كارش رسیدگى كند. بعدها در سنگر كمین در كنار خودم تیر مستقیم خورد و به شهادت رسید.

565.jpg 

برای شما اذان می گویم

سال 65 وقتى به جبهه مى رفتیم، در آن لحظات آخر یكى از برادران كم سن و سال را از صف بیرون كشیدند و او را از پادگان آموزشى به شهر بردند. از مركز آموزش تا شهر شش كیلومتر راه بود. او دوباره با پاى پیاده برگشت و به پادگان آمد و دست به دامن مسئولین شد. این دفعه در پاسخ آنها كه مى گفتند آخر تو خیلى كوچكى، چه كارى از دستت بر مى آید، مى گفت: من برایتان اذان مى گویم. براى بچه ها سرود مى خوانم. سرانجام با اصرار زیاد موفق شد و به منطقه آمد. بعد از سه ماه تسویه گرفتیم ولى او ماند و به مرخصى نیامد. مى گفت: من بیایم مسلما دیگر نمى گذارند برگردم. مدت یك سال منطقه بود تا سال 66 كه به درجه رفیع شهادت رسید.